من دیگر تمام شدم
پ.ن 1 : این وبلاگ دیگر بروز نخواهد شد.
پ.ن 2 : دوست من (ن.غ) زندگی همچنان ادامه دارد.
پ.ن : برای خودم : آدم هر چقدر هم هیولا باشد باز هم حق زندگی کردن دارد.( دیالوگی از فیلم OLDBOY )
من دیگر تمام شدم
پ.ن 1 : این وبلاگ دیگر بروز نخواهد شد.
پ.ن 2 : دوست من (ن.غ) زندگی همچنان ادامه دارد.
پ.ن : برای خودم : آدم هر چقدر هم هیولا باشد باز هم حق زندگی کردن دارد.( دیالوگی از فیلم OLDBOY )
شامگاهان : شراب کهنه و کباب بره و گوشت آهوی تازه از نفس بریده
بستر خواب: طاق باز روی تخت قهوه خانه دنج و سنگینی دلپذیر شراب کهنه
بامداد: 2 کاسه آب آلبالوی گس و آب گرم گرمابه و یکدست کله پاچه سنگین
ظهر: کباب کوبیده چرب و چای تازه و قلیان چاق شده معطر
بعد از ظهر به نام کار: شکار آهوی رمنده و بره رها شده
چه عالمی داشت داش رضایِ هزار دستانِ علی حاتمی قبل از موعد شیدایی!
پ.ن 1: این روزها هزار دستان می بینم! دوست دارم دیالوگهای دلنشین علی حاتمی را!
پ.ن 2: داش رضا (با بازی زیبای جمشید مشایخی) به ساده ترین تعبیر شکارچی مخصوص شاهزاده بود که رنج مردم سرزمینش را با چشم دل رویت کرد اما …
کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم
که پایان من اینجا شد
*
کجای قصه خوابیدی
که من تو گریه بیدارم
که هر شب حُرم دستاتو
به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیهای من
تو با این جاده همدستی
تظاهر کن اَزم دوری
تظاهر می کنم هستی
*
تو آهنگ سکوت تو
به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست
فقط تصویر می بینم
یه حسی از تو در من هست
که می دونم تو رو دارم
واسه برگشتنت هر شب
درا رو باز می زارم
پ.ن : خیلی وقت بود دلم می خواست داریوش دوباره به سبک آهنگ های قدیمیش بخواند.
اگه از مردن بترسی، تمام عمرت با شکست می گذره، چون می دونی بالاخره روزی باید بری.
ولی اگه اون چیزی که ازش می ترسی خودِ مرگ باشه، چه اهمیتی داره که با چی کشته می شی.
پ.ن : دیالوگی از فیلم Paths of Glory ساخته Stanley Kubrick
صادق هدایت روز دوشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد.
در۱۳ فروردین ۱۳۲۶ در نامه ای به حسن شهید نورائی مینویسد:
« نه امیدی و نه آرزوئی و نه آینده و گذشتهای. چهارستون بدن را به کثیفترین طرزی میچرانیم و شبها به وسیلهی دود و دم و الکل به خاکش میسپریم و با نهایت تعجب میبینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم. مسخرهبازی ادامه دارد. »
نامه بعدی مورخ ۵ آذر ۱۳۲۸ است که هدایت می نویسد :
« هر چه فکر میکنم مطلبی ندارم بنویسم. هوا گاهی ابر است گاهی آفتاب گاهی سرد و یا گرم است. بعضیها به آدم خوبی میکنند بعضیها بدی و مثل اینکه اینها هم کهنه شده است. شاید مقدمات جنون دارد شروع می شود. »
در آخرین نامه هدایت به دوستش اطلاع میدهد که سرانجام موفق شده مقدمات سفرش به پاریس را فراهم کند.
برای همیشه تهران را به مقصد پاریس ترک می کند، اما اقامتش در پاریس به بیش از چهار ماه نمی کشد. کنج آشپزخانه پذیرای جسد بی جان هدایت بود و فضایی پر از بوی گاز.
پ.ن 1 : صادق هدایت بزرگترین نویسنده این سرزمین.
پ.ن 2 : 13 سال است که هرگاه به هدایت می اندیشم، هستی برایم واژگون می شود. هرگز کتمان نمی کنم که تحت تاثیر اویم.
پ.ن 3 : دیالوگ خاویر باردم در فیلم The Sea Inside : » احساس بعد از مرگ، احساسی است که قبل از تولد داریم .»
بالاخره فیلم درباره الی رو تماشا کردم. خیلی دیر بود ولی هیچوقت برای تماشایش تعجیل نداشتم!
این خطوط طولانی، خلاصه نقد من از آخرین ساخته کارگردان خوب سینمای ایران (اصغر فرهادی) است :
قصه درباره الی، حکایت به تصویر کشاندن روابط انسانی است که هر روزه روز و در هر کوی و برزن میان ما جاری است. شخصیت پردازی قوی، فیلمنامه را بدانجا می رساند که می توانیم خود را جای هر کدام از بازیگران قصه تصور کنیم. بدمون هیچ گونه تغییر در عکس العمل ها. این راز باورپذیری قصه است.
فیلم با لحظاتی شاد و دلخوش کننده آغاز می شود، اما گویی فاجعه ای در کمین است. در ادامه قصه این ویژگیهای منفی آدمیزادی است که در گیرو دار یک رابطه اجتماعی خود را بروز می دهند. تا زمانی که زندگی یکنواخت و بدون حادثه پیش می رود همه ما (بازیگران قصه) انسانهایی شاد، مهربان، منطقی هستیم. وای … وای … وای … (این دیالوگ از زبان بازیگران قصه در فیلم زیاد تکرار می شود) اگر اتفاق ناگواری رخ دهد. اینجا زمان طغیان فرهادی است. به عریان ترین صورت نقاط ضعف ما را به تصویر میکشد. اولین نمونه آن قضاوت زودهنگام و ناپخته انسانهاست. بازیگران همگی مشمول این خصیصه منفی هستند. در همان مراحل آغازین فاجعه، همان آدمهای منطقی داستان در اولین گام شروع به قضاوت کردن می کنند که این برداشت و قضاوت نابجا تا پایان قصه (درباره شخصیت الی) ادامه دارد. به یاد بیاورید سکانس پانتومیم را، آنجا که فرهادی با تیزهوشی با جمله (دم بچه های دانشکده حقوق گرم) به بیننده آگاهی می دهد که تمامی شخصیت های قصه همگی در کار قضا و حقوقدان هستند و حتی همین متخصصین قصاوت هستند که چه آسان و چه زود و چه نابجا قضاوت می کنند تا چه رسد به ما مردمان غیر متخصص!
اما دومین نمونه ضعف شخصیت های قصه آشفتگی در برابر مشکل پدید آمده و منتجه آن برداشت نابجا از کلام دوستان و به سرعت موضع دفاعی گرفتن است. تمامی شخصیت های قصه در این حالت قرار می گیرند که از کوچکترین سخن دوستان صمیمی خود رنجیده خاطر شده و سریعا موضع دفاعی می گیرند و سعی در پاک کردن صورت مساله و کم اهمیت دادن آن می کنند.(به یاد بیاورید سکانس های زیادی که مریلا زارعی در این موقعیت قرار می گیرد).
نکته منفی دیگر، مقصر جلوه دادن دیگران است. شخصیت های قصه برای فرار از بحران، شروع به مقصر قلمداد کردن یکدیگر می کنند تا خود در گزند نباشند. سکانس های زیادی است که تک تک بازیگران همدیگر را مخاطب قرار داده و به طور غیر محسوس سعی در مقصر جلوه دادن یکدیگر دارند. (به یاد بیاورید عصبانیت امیر و کنایه های مریلا زارعی به گلشیفته فراهانی را).
حتی در این میان جانباخته (الی) هم در میان مقصران بی نصیب نمی ماند. بارها این دیالوگ تکرار می شود که «اصلاً خانوادش نمی دونستن که داره میاد شمال». یا «نامزد داشته اومده با یکی دیگه آشنا بشه» یا «دلم برا پسره (نامزد الی) می سوزه، چه پسر مظلومی». حال آنکه ما به خوبی می دانیم که الی خود از مادر خواسته بود تا ماجرای سفر شمالش را از دوستان کتمان کند.
گره های ایجاد شده در قصه با گذشت زمان یکی یکی باز می شوند. مانند پیدا شدن موبایل در کیف سپیده. آری در این سکانس است که بیننده سریعآ دچار قضاوت زودهنگام می شود که حتماً سپیده در ماجرای گم شدن الی چیزی را از بقیه پنهان می کند. اینجاست که فرهادی با زیرکی شباهت میان تماشاچی و شخصیت های قصه را نشان می دهد. تنها پس از اندکی مشخص می گردد سپیده برای اینکه سایر دوستان شماره نامزد الی را پیدا نکنند موبایل را مخفی کرده است.
این راز باور پذیری قصه است. آری ما همان بازیگرانیم.
فرهادی بر این گمان است که در جامعه ما حتی انسانهای آرمانگرا هم در بحران، تسلیم شرایط محیطی می شوند و خود را با جامعه وفق می دهند تا از آسیب به دور باشند و این نهایت درد است. سکانسی را به یاد بیاورید که سپیده (گلشیفته فراهانی) به نامزد الی به دورغ می گوید که الی درباره نامزدش سخنی به او نگفته است. حال آنکه سپیده خوب می داند با این سخن چگونه زندگی مردی را که سه سال به پای الی نشسته بود را ویران می کند.
تحرک خوب و مناسب دوربین و موسیقی متن کاملاً طبیعی (حالات مختلف از صدای امواج دریا) که همگام با روابط طبیعی میان شخصیت های قصه است فیلم را دیدنی تر می کند.
ریتم قصه، انتخاب دکوپاژها به گونه است که بیننده بدون دلزدگی فیلم را تا پایان دنبال می کند.
در پایان فیلم درباره الی را جزو سه فیلم برتر سینمای ایران می دانم هر چند که فرهادی را سالها پیش در رقص در غبارش یافتم.
پ.ن 1 : بابت طولانی شدن مطلب پوزش!
پ.ن 2 : در کارنامه فرهادی به عنوان کارگردان فیلم های رقص در غبار – شهر زیبا – چهارشنبه سوری نیز دیده می شود.
پ.ن 3 : دیدن فیلم به دوستان توصیه می شود.
«نمیدونم باید از چی و از کجا شروع کنم ولی اینم زیاد مهم نیست. وبلاگ من و نوشته هام همش بیانگر تمامی باورهامه. فکرم نمیکنم بخوام اونو به یک موضوع خاص محدودش کنم. هر چیزی که احساس کنم گفتنی میگم. نمیدونم این قصه تا کجا ادامه پیدا می کنه . هر چند اینم زیاد مهم نیست…..»
این اولین پست من در در فضای مجازی وبلاگستان بود که حدود 2 سال و 1 ماه و 7 روز پیش نگاشته شده بود.
از پنج شنبه مورخ 2 اسفند 1386 وبلاگ نویس شدم و این قصه تا پنج شنبه 22 مرداد 1388 ادامه داشت.
اینک میان دو هیچ مهمان BLOGFA بود و با توجه به کوچک شدن فضا برای تنفس در BLOGFA دیگر زمان کوچ کردن فرارسیده بود.
واکنون امیدوارم اینجا بنویسم.
پ.ن : سال نو بر تمامی دوستان قدیمیم مبارک